![]() |
![]() |
|
|
عجیب ترین اتفاق دقیقا توی همین روز و همین ساعت افتاد - کودک من به دنیااومد - اون یه دختر زیبای کوچیک دوست داشتنیه - و از خدا به خاطر این لطف بزرگ تشکر میکنم - اسمش رو هم عوض کردم و میخوام بزارم آگرین - حالا یهدختر کوچولوی خشگل تو خونه ی ماست که داره یه دنیای جدید رو تجربه میکنه .
|
|
+ متولد شد در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:58 توسط سیمین |
|
|
و حالا كژال كوچولوي من خيلي قوي شده ، الان ۱كيلو و ۶۷ گرم وزن داره و مثل ماهي توي دلم تكون ميخوره و من تمام اجزاي بدنش رو حس ميكنم و اين حس رو خيلي دوست دارم و هر روز كه ميگذره دردهاي من بيشتر ميشه و اين نشون ميده كه كژال داره بزرگ ميشه و من باز شدن استخوانهاي بدنم رو احساس ميكنم . حالا ميفهم مادرم چه دردهايي كشيده تا من و سعيد رو بدنيا آورده . با اين حال اين دردها برام شيرينه و به اندازه دنيا ارزش داره - كژال بايد حالا حالاها رشد كنه و من بايد كنارش باشم ولي حالا ميفهمم كه مادر شدن واقعا سخته .
|
|
+ متولد شد در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 20:38 توسط سیمین |
|
|
و امروز نيز در تاريخ زندگي ام ثبت شد - مسافر كوچولوي من يه دختره كه اسمش كژاله - من و بابك حالا ميدونيم كه وظيفمون چندين برابر سنگين تره .
|
|
+ متولد شد در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 0:51 توسط سیمین |
|
|
و حالا هر رو ز كه مي گذره احساساتم نسبت به مسافر كرچولويي كه همراهمه بيشتر ميشه و با تپشهاي قلبش كه هر روز بيشتر ميزنه اونو توي پوست و خونم احساس ميكنم . مسافر كوچولوي من حالا 16 سانتي متره و حدود 120 گرم وزن داره و اولين تارهاي مو داره روي سرش رشد ميكنه و اين زيباترين چيزيه كه من ميتونم بهش فكر كنم و از خداوند بزرگ ميخوام كه اين لذت رو به همه ي زنها بده . و شعري از شاملو (( ميلاد يكي كودك شكفتن گلي را ماند چيزي نادر به زندگي آغاز ميكند با شادي و اندكي درد روزانه به گونه اي نمايانان بر مي بالد بدان ماند كه نادره نخستين است و نادره آخرين)) |
|
+ متولد شد در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0:9 توسط سیمین |
|
|
من و بابک امروز اولین هدیمون رو برای مسافر کوچولو خریدیم – جالبی این نکته به اینه که ما قرار گذاشته بودیم تا ماه بعد که جنسیتش معلوم بشه چیزی نخریم – ولی جمعه برای گردش رفتیم سمته ولیعصر و وقتی رسیدیم جلوی این مغازه ناخودآگاه پامون شل شد – فکرشو بکنید چندین ردیف دمپایی رو فرشی اونم در شکلهای کارتونی – سعی کردیم یه مدل اسپورتشو انتخاب کنیم که بشه در هر صورت ازش استفاده کرد – اینم عکسشه |
|
+ متولد شد در
یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:57 توسط سیمین |
|
|
امروز وقت سونوگرافی دارم، دکتر باید و ضعیت جنین رو بررسی کنه – بابک هم باهام اومده – از صبح اینقدر آب خوردم دارم میترکم – دکتر دستگاه رو روی شکمم میذاره – شاید باور کردنش خیلی سخت باشه ولی من حالا دارم بچه کوچیکی رو میبینم که تو وجود منه – بابک چشماش برق عجیبی داره و ریز ریز داره میخنده – ده هفته است که این مسافر کوچولو تو وجود منه و من دارم اونو با خودم جابجا میکنم – دکتر اندازشو میگیره با دستگاه و میگه فقط 31 میلیمتره – خیلی جالبه که این موجود 31 میلیمتری داخل بدنش قلب داره و کاملا میشه اونو دید – و حالا هر روز داره شکمم بزرگ میشه و کوچکترین حرکاتش رو حس میکنم – وقتی دستمو میذارم رو شکمم ضربان قلبش حس میشه – بابک هم این احساس رو داره – آخرین باری که پیش دکتر رفتم پنجم دیماه بود دکتر سامیزاد کاملا از وضعیتم راضی بود و صدای قلب کوچولوشو تونستم با گوشی دکتر بشنوم – صداش شبیه صدای قلب بابکه و این خیلی برام آرامش بخشه –دکتر بهم گفت که آخر پنج ماهگی میشه جنسیتشو تشخیص داد – دوست دارم منتظر باشم تا ببینم که این همراه من دختره یا پسر و البته اولش سلامتیشه که از همه چی برام مهمتره .
اینم عکس مسافر کوچولوی ۳۱ میلیمتری من . |
|
+ متولد شد در
شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 0:19 توسط سیمین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک دوستانم عناوین مطالب وبلاگ |
| من و صفحات مجازی |
یک حس عجیب که قابل لمس کردنه - اینکه موجودی تو وجودته که بودنش رو میشه حس کرد - یک موجود که دوباره باهاش متولد میشی .
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
| پیوندها |
|
بابک (پدر) محبوبه (عمه) میثم (شوهر عمه ) آزاده کاظمی محرم براتی مهدی و مهرنوش مهری مهر منش فرنوش حبیب نژاد |
|
RSS
|